درد من....

خسته ام ازاین بیهوده بودنهایش....از بیهوده زیستنش...

از این دردها....دردهایی نه برای خود....

کاش درد من درد فاحشگی بود

کاش درد من درد پوچی بود

کاش درد من دردی برای خود بود....نه دیگری...

درد دیگری سخت است....

او به درد عادت دچار شده........

آنقدر روحش به مردگی علاقه دارد که جسمش از این عادت رها نمیشود...

او برای همه مرده است...فقط نقش زنده ها را بازی میکند...

فکر او افکار من را بهم میریزد....فقط جای یک حیوان را تنگ کرده....

او رویاهای من را نابود میکند....رویاهایی که با وجود او شکننده و ترد میشود....

کسی که بود ونبودش هیچ است...فقط هوای اینجا را کثیف تر میکند و به گند میکشد...

او باید بمیرد....

آرزوی مرگش را دارم...نه فقط من....او، آن، دیگری....همه

شاید که آرام گیریم.

پ ن: بعضیا فقط با مردنشون به آدم کمک میکنن.

 

/ 8 نظر / 6 بازدید
اردشیر

سلام. من چند تا نظر دادم اما مثل اینکه به صورت شخصی بوده و من حواسم نبوده. کلا یه چک کنید. اما در مجموع دوست من اگه ما بتونیم خودمون رو ارام کنیم فارغ از هر چیزی همه چیز درست میشود. با چرا گفتن هیچ چیزی ارام نمیگیرد. تنها چیزی که از دل ان بیرون میاید یک دسته مجهول هست. مجهولی که معلومی ندارد.

اردشیر

همه ی انسان ها حق زندگی دارن. با هر طرز تفکری بی دین یا با دین بی خدا و یا با خدا. من تمام این دورانی که درونش هستی رو پشت سر گذاشتم. شاید این دنیا از دید پست ترین انسان به همان زیبایی باشد که خودش میبیند. در واقع ما طوری که دوست داریم باید دنیا رو ببینیم. و ما نباید فکر کنیم از کسی برتری داریم.چون اصلا این طور نیست! موفق باشید.

ایمان

خسته ام از این بیهوده بودنهایم

lmastne

دختر بچه ای به دنبال پول تمام عروسک هایش را به حراج گذاشته است و از درد دست آخرین عروسکش را گاز میگیرد ومن گم میشوم لابلای کتاب های کلاس دوم آن پسرک نمیدانم چرا باز باران با ترانه نیامد نمیدانم چرا تصمیم کبری عوض شد نمیدانم چرا بابا نان نداد و چرا مادر آن شب رفت عروسکت را به من قرض بده تا با آن گوشه ای از خاطرات کودکی ام را به یاد آورم دخترک دست فروش

سمی

من اینو خیلی میپسندم خودت میدونی برای چی چون درد منم هست

سمی

درد کشیدن چه سخت است!... برای کسی که ناله نیز نمی تواند، که حلقوم فریاد ندارد، قلب عصیان ندارد چه می گویم؟ حتی نمی تواند بلرزد، اخم کند، نمی تواند در این خلوت مرگبار تنهایی، حتی بر پیشانی اش مشت بزند، نمی تواند تحمل کند، نمی تواند... بگرید... نمی دانی برای یک اسکلت، درد کشیدن چگونه سخت است! تا کجا سخت است! نمی دانی گریستن، برای کسی که حدقه ی چشمش جز دو حفره ی عمیق و بزرگ پُر خاک نیست، چه رنج آور است! چه می گویم؟ رنج؟ درد؟ سخت؟ این کلمات از آن زنده ها است، از آن دنیای پر از توانستن، پر از بودن و پر از زندگی کردن است. اینجا هیچ کلمه ای یارای حرفی ندارد، هیچ کلمه ای، هیچ زبانی کاری از دستش ساخته نیست. چه بگویم؟ جز همین اندازه که مرا مرنجان، در اینجا مرنجان، در این جا من همواره نگران تو ام، جز به این نمی اندیشم که نکند که در برابر آتش، آنگاه که چشم بر شعله های پر نشاط و بازیگر آتش دوخته ای و مرغان خیالت بر گرد سرت در پروازند و یکایک برایت قصه ای ساز کرده اند، ناگهان، لبان سیراب و چشمان براق و چهره ی شاداب و جوان و سرشار از زندگیت از قصه ای تلخ بپژمرد. من، از اینجا، نباید جز