افکاربرفی...

برف میبارد....باشد که درخت خانه مان آرام گیرد...

خودش را جمعیده...دیگر قصد حمله ندارد....گویا اهلی شده است...

این سرما همه را اهلی میکند...کز کرده میکند...خاموش میکند....

آری خاموش....چراغ خاموش....ذهنم خاموش...افکارم روشن....

برف میبارد و صداها خاموشند...

تنها چیزی که روشن است دانه های برف است....

و شاید افکارم............

شاید روشنی افکارم از لامپی ست که درون اتاق میدرخشد....

ولی من که خاموشش کرده بودم....نه نه نه نه....

این نور از ذهن من است که همه جا را روشن کرده....

پ ن: دچار نارسیسیم نشده ام....فقط به خودم اعتماد دادم...

/ 5 نظر / 7 بازدید
مالیخولیا در جستجوی ِ هیچ ِ مطلق

عاشق اسم ِ وبلاگتم...واقعا همیشه تنها هستند[ناراحت] وبلاگتو دوس دارم...فضای قشنگی داره...اگه اجازه میدی لینکت کنم ، لطفا بهم خبر بده. ممنون

مالیخولیا

ممنون بابت لینک رفیق:-× منم لینکیدمت[گل]

ایمان

حتمن برای این اومدن ......................... ای کاش نور ذهنمان میتوانست تاریکی های سایه های ذهن های آنها را هم روشن کند.

کیمیا

خوشا به حال درخت خانه ی شما که شاید با باریدن برف ارام گیرد درختان حیاط ما حتی با کولاک و بوران هم ارامش ندارند بیچاره من که همه ی اینها را باید نظاره کنم و دم نزنم نکند که ریشه درختانم از سوز صدای من خشک شوند

اردشیر

تک درخت خانه ی من همیشه آرام هست. گیارا نیست و اتشش را در درون کشت. و افسوس که کشت. و ای کاش توهم تاریکی در ما بمیرد.زیرا تاریکی توهمی بیش نیست. توهمی که به همراه خود جنون میاورد. life is eternal