این شبهای لعنتی...

میخواهی فریاد بزنی...نعره بزنی...اما سکوت می کنی وآرام گوشه ای مینشینی...

خیره میمانی به سقف...

سقفی که زمین این شبهای لعنتی ئه توست...

وای کاش بلندتر میشد...

آری سکوت میکنی اما ...اما نعره ی چشمانت چه؟ آنرا چه میکنی؟

گوش همه را کر کرده این نکبت چشمانت....

باید بسته نگرشان داری...شاید تا ابد بسته....

/ 4 نظر / 9 بازدید
مالیخولیا

شاید وقت آن رسیده است که با لبهایت نعره بکشی...[گل] مرسی که وامدی پیشم عزیزم...میدونم ک بی معرفت نیسی...[قلب]

قهوه و سیگار

حرف این روزهای من,حرفی که گاهی شدیدا درگیرش می شم چون چشم هایم شدید همه چی رو نمایان میکنه...چشم ها همه چیز رو نمایان می کنن...

فیلسوف تنها

یه سوال؟به وبلاگم سر زدی؟ کاش جوابتو توی وبم ثبت می کردی اون جوری زودتر بهت سر می زدم!!!ماهی رو هر وقت از آب بگیری میمیره متاسفانه! برای ماهی گیری نیا برای دیدن آخرین تقلای ماهی بیا توی این لجنزاز زندگی![وحشتناک]

فیلسوف تنها

سیل لاشخوار ها را به دنبالت راه انداخته ای!! ببند آن دریچه افسون چشمانت را! ببین چگونه این جماعت کور دل با چشمان لوچ شان تنت را می بلعند !! امان از این چشمان گرسنه...