وجودی معلق در گورستان عدم

فلسفه و هنر معشوقه های من هستن

رمانتی سیسم....صدای سکوت...و من
راست گفت : ساتیر - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳۸٩
 

روبروی پنجره نشستم و دارم کتاب میخونم یه آهنگ از موزارت گذاشتم که به نظر من خیلی به این فضای برفی میاد...

چه جالب الان که میخوام این فکرای ذهنمو بنویسم رسیدم به فصل رمانتی سیسم در فلسفه...احساس،عشق،تخیل،طبیعت، اشتیاق....تاکید بر اهمیت هنر در معرفت انسان...

درختی که تو حیاطمونه شاخه هایی داره که انگار میخواد بهم حمله کنه...شاخه های لختی که هیچ برگی ندارن سکوت مرگباری که حاکمه...که هروقت برف میاد فضا اینجوری میشه و این حسو تو من بیشتر میکنه....بعضی موقع ها از این شاخه ها میترسم..انقدر نزدیک به پنجره ان که که میترسم یه روزی بشکنن و بیان و ..........واااااااااااااااااای

بهتر که نگاه میکنم به یه تضادی میرسم....شاخه های مورب و پیچیده تو هم وقتی از روی اون دیوار آجری که یه ساختار منظم داره عبور میکنه ...مبانی جدیدی رو به وجود میاره....نکنه دیوار هم مثه من میترسه

انقدر همه جا ساکت و آرومه که صدای خشم درخت رو میشنوم...صدای دیوار هم میاد...

فقط صدای من نمیاد....چون...تو فکرام غرقم....

چرا فکر میکردم بتهوون با باخ و هندل از لحاظ  موسیقیایی مثه هم بودن...؟؟؟؟؟؟؟

چه احمقانه فکر میکردم....آخه باروک چه ربطی داره به رمانتی سیسم....

اه ....ساااااکت...انقدر این درخته و دیوار با هم حرف میزنن که نمیذارن فکر کنم...به بابا مگم بیاد شاخه هاتو کوتاه کنه(زبونتو ببره)....میدونی که تقصیر توئه چون خطوط مورب از لحاظ مبانی پرهیجانترن تا خطوط افقی و عمودی....پس خفففففففففففه شو

وااااااااااااای.....صدای سکوت داره دیوونم میکنه...صدای افکارم خیلی زیاد شده...

گاهی موقع ها صدای سکوت از هر صدایی آزاردهنده تره

و گاهی موقع ها هم بیرنگ بودن از هر رنگی پررنگتره.....

اینم نظریه جدید من....هه


 
comment افکارسیاه()