وجودی معلق در گورستان عدم

فلسفه و هنر معشوقه های من هستن

مبهوت.......از آمدنم
راست گفت : ساتیر - ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
 

در این عدم سرای وجود.........

که من ناوجود معلق را به درون خود می کشد........

و من همچنان گیج و خنگ از امدنم.....

مبهوت.........

پ ن: به اندازه بی اندازه ترین اندازه ها....گیجم.....


 
comment افکارسیاه()

 
بی گناه غرق شدن......
راست گفت : ساتیر - ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٩
 

آلت نکبتی ئه هستی را به درون خود میکشم و.............

افکارم را در این زمان سگی بارور.............

وبا دردی و خونی بس زیاد میزایم....که گویند سبب پاک شدن گناهان می شود........

و خود بی گناه را در این فواره ی خون غرق می کنم.........


 
comment افکارسیاه()

 
فحاشی ئه یک عدم ناتمام...
راست گفت : ساتیر - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳۸٩
 

مرا به فحاشی یک فاحشه که فحشی در دهان دارد ....هیچ

مرا به غلظت کوری پس از مرگ و حس عدم....هیچ

مرا به تمسخرسیاهی ام در میان سفیدی ها....هیچ

تمام این هیچ ها افعال جمله های من اند...جمله هایی ناتمام.


 
comment افکارسیاه()

 
تکرار روزهای روزمرگی.....
راست گفت : ساتیر - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٩
 

اذهان تکراری....افکاری که درون انهاست...

و بوی نم تکرار آن را گرفته....

آنقدر نم دارد که دیواره های جسم ترک میخورد...و بوی گند کپک زدگی....

ومجبوری اینها را با چیزهایی بپوشانی....

و فکر میکنی این است زندگی....

تکرار روزهای روزمرگی......

پ ن: از اینکه یه مشت استادایی که فقط بلدن حرفای تکراری بزنن بهم میخوره...

انگیزه کار کردن ندارم...این مسخره بازیا کی میخواد تموم شه نمیدونم...


 
comment افکارسیاه()

 
نعره های کثیف...
راست گفت : ساتیر - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳۸٩
 

با تک صدایی مرا به زندگی می آوری....

و نعره های کثیف آدمیزادی را می شکنی.........

پس به صوتهایت جان ببخش پرنده ی سیاه من........

بیا و درون جسمم خانه کن.....


 
comment افکارسیاه()

 
خدایا تو از افکارم دوری.......
راست گفت : ساتیر - ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳۸٩
 

خدایا گویند به من نزدیکی....

و افکارم چقدر از تو دور است........

تو ناآرامیهایم را میدانی..........

و من هزاران بار نا آرامترم........

اکنون...در این زمان و مکان خالی.......

یک شک...شک به بودن خود....

و یقین به وجود تو....

و تو باز هم آنچنان دور مینمایی....

که گویی نیستی....

که شک کنم به حضورت....


 
comment افکارسیاه()