وجودی معلق در گورستان عدم

فلسفه و هنر معشوقه های من هستن

خدایا به عذابت می آیم........
راست گفت : ساتیر - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
 

و این روزها مردن چه خوب است.........

زندگی ام را میفروشم......

به هر بهایی که بخواهید....

به تک تومانی....نه.....به هیچ میفروشم....که زندگی هیچ است........

آن را بخر .......بگذار آرام گیرم........

میخواهم به دوزخ رویاهایم بروم.......

خدا را می بینم وبعد .........پایم را درون عذابش میگذارم......

عذاب آنجا از زندگی اینجا بهتر است.......


 
comment افکارسیاه()

 
ساختار شکن......
راست گفت : ساتیر - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
 

من و تو هیچ دخلی بهم نداریم.....

تو ساختارگرایی.......

و من ساختار گریز......نمیگویم ساختار شکن.........

که نباید شکست.......

فقط گاهی باید دور شد.......


 
comment افکارسیاه()

 
متحرکان مرده....
راست گفت : ساتیر - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳۸٩
 

مردگان متحرک....

شاید هم متحرکان مرده........

همه این گونه شده اند......

روحشان در جسمشان دفن شده........

یقین دارم.....هنگام مردن هم روحشان را با خود به زیر خاک می برند....

پ ن: به این یکی کاملا یقین دارن و بعید میدانم به شک تبدیل شود.

پ ن: اگر هم نمی باورید...کافی ست تو خیابانها به مردم نگاه کنید.


 
comment افکارسیاه()

 
دستانم فاحشه اند....
راست گفت : ساتیر - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳۸٩
 

به دستانم نگاه کن...

گویی فاحشه اند.......

خواهان هم خوابگی با سازکی هستند.......

تا تولد امواجی گوش نواز را نوید دهند........


 
comment افکارسیاه()

 
کلاغ ها سیاه نیستند....
راست گفت : ساتیر - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸٩
 

سیاهی کلاغ ها برای گم کردن خود در سیاهی شماست.....

نمیخواهند سپیدیشان ریا شود....

پ ن: من کلاغ ها رو دوست دارم..و همیشه دربارشون مینویسم و فکر میکنم...

پس گیر ندید که چرا انقدر گیردادم به کلاغا....


 
comment افکارسیاه()

 
کلاغ ها مرده اند.........
راست گفت : ساتیر - ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸٩
 

میگویی چه خبر؟؟؟؟

کلاغ ها مرده اند....خبری ندارم...

حتی از چگونگی مرگشان هم دیگر برایم خبری نمی آورند...

سیاه بودند...

ولی میدانم در سپیدی مطلق مرده اند...

پ ن: البته برای من سیاه رنگ ارزشمندیه....رنگ بزرگیه... ولی در سیاهی مردن (سیاه از لحاظ مفهوم عامه) ارزشمند نیست.


 
comment افکارسیاه()

 
خلا...
راست گفت : ساتیر - ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ٩ بهمن ۱۳۸٩
 

به من جایی در خلا بدهید...

آنجا خالیترین زمان و مکان دنیاست....

...........

نفسهایم پاک است....

به پاکی خلا....

" راست گفت بنده خداوند بالامرتبه وبزرگ"


 
comment افکارسیاه()

 
زندگی نمیکنی....بیهودگی میکنی...
راست گفت : ساتیر - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ٩ بهمن ۱۳۸٩
 

مکان ها در زمان فراموش میشوند...

زمان ها در مکانی از یاد می روند....

خود را فراموش میکنم...تو را...اورا...

به خیالت داری زندگی میکنی؟؟؟؟؟؟؟

یا فراموشی میکنی؟؟؟؟

زندگی را هم فراموش کرده ایم...

روح و جسمت بیهوده اینجا نیامده است...

البته نمیدانم چرا آمده...ولی خوب میدانم عبث نیامده...

اما بیهوده دارد ادامه پیدا میکند...

بیهوده بودنی به شدت تاثیر خودت در این جهان....

پ ن: وقتی داری ب زندگی گند میزنی یا تمومش کن یا گنداتو پاک کن.

پ ن: دکتر شریعتی: ساعت ها را بگذارید بخوابند، بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست.

اما تو نشته ای و بیهوده بودن هایت را با تاریخ روز وساعت دقیق درون دفتر خاطراتت می نویسی...تف بر تو...حالمان را بهم میزنی.


 
comment افکارسیاه()

 
درد من....
راست گفت : ساتیر - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢ بهمن ۱۳۸٩
 

خسته ام ازاین بیهوده بودنهایش....از بیهوده زیستنش...

از این دردها....دردهایی نه برای خود....

کاش درد من درد فاحشگی بود

کاش درد من درد پوچی بود

کاش درد من دردی برای خود بود....نه دیگری...

درد دیگری سخت است....

او به درد عادت دچار شده........

آنقدر روحش به مردگی علاقه دارد که جسمش از این عادت رها نمیشود...

او برای همه مرده است...فقط نقش زنده ها را بازی میکند...

فکر او افکار من را بهم میریزد....فقط جای یک حیوان را تنگ کرده....

او رویاهای من را نابود میکند....رویاهایی که با وجود او شکننده و ترد میشود....

کسی که بود ونبودش هیچ است...فقط هوای اینجا را کثیف تر میکند و به گند میکشد...

او باید بمیرد....

آرزوی مرگش را دارم...نه فقط من....او، آن، دیگری....همه

شاید که آرام گیریم.

پ ن: بعضیا فقط با مردنشون به آدم کمک میکنن.

 


 
comment افکارسیاه()