وجودی معلق در گورستان عدم

فلسفه و هنر معشوقه های من هستن

افکاربرفی...
راست گفت : ساتیر - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸٩
 

برف میبارد....باشد که درخت خانه مان آرام گیرد...

خودش را جمعیده...دیگر قصد حمله ندارد....گویا اهلی شده است...

این سرما همه را اهلی میکند...کز کرده میکند...خاموش میکند....

آری خاموش....چراغ خاموش....ذهنم خاموش...افکارم روشن....

برف میبارد و صداها خاموشند...

تنها چیزی که روشن است دانه های برف است....

و شاید افکارم............

شاید روشنی افکارم از لامپی ست که درون اتاق میدرخشد....

ولی من که خاموشش کرده بودم....نه نه نه نه....

این نور از ذهن من است که همه جا را روشن کرده....

پ ن: دچار نارسیسیم نشده ام....فقط به خودم اعتماد دادم...


 
comment افکارسیاه()

 
روشن فکران غیرتی............
راست گفت : ساتیر - ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸٩
 

شمارا چه به فکر کردن درباره فلسفه غرب؟؟؟؟؟؟

چه به خواندن آن؟؟؟؟؟؟

شما مردانی که اذهان غیرتی دارید......

گمان میکنید که فکرتان روشن شده است؟؟؟؟؟؟؟ زهی خیال باطل....

که با خواندن فلسفه غرب روشن فکر شده اید؟؟؟؟؟

تویی که وقتی گوشی همراه خود را درون ماشین جا میگذارم به من  شک میکنی و هزاران تردید را نثارم میکنی.....اینگونه لامپ مغزت روشن شده است؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آری تمام فلاسفه غرب را با اجدادشان میشناسی.....تمام نظریه ها را با نظریه پردازانشان میشناسی.......اما خودت را شناخته ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حال با این مغز که پوسته ای از غیرت به سختی سنگ دارد.....دم از روشن فکری میزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بالا آوردیم با این اذهان غیرتی تان......

ای متوهمان روشن فکری........

"راست گفت بنده خداوند بالامرتبه و بزرگ"



 
comment افکارسیاه()

 
بالا بیاور زندگی....
راست گفت : ساتیر - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢٧ دی ۱۳۸٩
 

زندگی....

با توام....

خواهشا بالا بیاور مارا....

که درونت داریم هضم میشویم....

بالا بیاور تا دفعمان نکرده ای....

" و همچنان راست گفت بنده................"


 
comment افکارسیاه()

 
نگاه کن....
راست گفت : ساتیر - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢٧ دی ۱۳۸٩
 

نگاه کن....

هرجاکه بایستی...

قسمتی از این زمین پاک را از انوار الهی بی بهره میسازی...

نه فقط تو ای انسان...همه چیز اینگونه هست....

فقط زمین است که بر خودش سایه نمی افکند.

"راست گفت بنده خداوند بالامرتبه و بزرگ"


 
comment افکارسیاه()

 
مغزمان سورئالیده است....
راست گفت : ساتیر - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳۸٩
 

فکر کنم دوباره مغزمان با دنیا سرناسازگاری گذاشته...سورئالیده...

همش میفکرم که درخت توی حیاط جوونه زده...

2000and gone ...اینو که میگوشم بیشتر فکر میکنم که جوونه زده است...

مغزم با واقعیت لج شده...واقعیت از منظر مغز خودمان را می گوییم...

نه فکر کنم قطره چشممان را نریخته ایم...

انقدر درد و مرض داریم که نمیدانیم مشکل از کجاست...

درون مغزمان قطره نچکانده ایم....

یا چشمانمان از فکر کردن ساقط شده...

کلا همه چیز مخلوط شده...مانند استفراغ که فکر کنم همه مستفرغ شده اید و دیده اید...

یا مثل(....) که نباید چیزها را زیاد باهم بخورید...

نکته: حتما زیادی چیزی مصرف کرده ام که اینگونه شده ام...

"راست گفت بنده خداوند بالا مرتبه و بزرگ"


 
comment افکارسیاه()

 
رمانتی سیسم....صدای سکوت...و من
راست گفت : ساتیر - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳۸٩
 

روبروی پنجره نشستم و دارم کتاب میخونم یه آهنگ از موزارت گذاشتم که به نظر من خیلی به این فضای برفی میاد...

چه جالب الان که میخوام این فکرای ذهنمو بنویسم رسیدم به فصل رمانتی سیسم در فلسفه...احساس،عشق،تخیل،طبیعت، اشتیاق....تاکید بر اهمیت هنر در معرفت انسان...

درختی که تو حیاطمونه شاخه هایی داره که انگار میخواد بهم حمله کنه...شاخه های لختی که هیچ برگی ندارن سکوت مرگباری که حاکمه...که هروقت برف میاد فضا اینجوری میشه و این حسو تو من بیشتر میکنه....بعضی موقع ها از این شاخه ها میترسم..انقدر نزدیک به پنجره ان که که میترسم یه روزی بشکنن و بیان و ..........واااااااااااااااااای

بهتر که نگاه میکنم به یه تضادی میرسم....شاخه های مورب و پیچیده تو هم وقتی از روی اون دیوار آجری که یه ساختار منظم داره عبور میکنه ...مبانی جدیدی رو به وجود میاره....نکنه دیوار هم مثه من میترسه

انقدر همه جا ساکت و آرومه که صدای خشم درخت رو میشنوم...صدای دیوار هم میاد...

فقط صدای من نمیاد....چون...تو فکرام غرقم....

چرا فکر میکردم بتهوون با باخ و هندل از لحاظ  موسیقیایی مثه هم بودن...؟؟؟؟؟؟؟

چه احمقانه فکر میکردم....آخه باروک چه ربطی داره به رمانتی سیسم....

اه ....ساااااکت...انقدر این درخته و دیوار با هم حرف میزنن که نمیذارن فکر کنم...به بابا مگم بیاد شاخه هاتو کوتاه کنه(زبونتو ببره)....میدونی که تقصیر توئه چون خطوط مورب از لحاظ مبانی پرهیجانترن تا خطوط افقی و عمودی....پس خفففففففففففه شو

وااااااااااااای.....صدای سکوت داره دیوونم میکنه...صدای افکارم خیلی زیاد شده...

گاهی موقع ها صدای سکوت از هر صدایی آزاردهنده تره

و گاهی موقع ها هم بیرنگ بودن از هر رنگی پررنگتره.....

اینم نظریه جدید من....هه


 
comment افکارسیاه()

 
هایدگر و زمان و من....
راست گفت : ساتیر - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸٩
 

یه مطلبی از هایدگر خوندم برام جالب بود خیلی سعی کردم بفهمم ولی نمیدونم واقعا درک کردم یا نه ولی تو مطلبی که خوندم به یه نوشته جالب برخوردم....که عاشقش شدم...

هایدگر میپرسدکه این اکنون چیست  وآیا من انسان برآن چیرگی و احاطه دارم یا نه؟؟؟؟؟

آیا این اکنون من هستم یا فرد دیگری ست؟؟؟ اگر اینطور باشد پس زمان خود من هستم و هر فرد دیگر نیز زمان است و ما همگی در باهم بودنمان زمان هستیم و هیچکس و هرکس خواهیم شد.

واااااااااااااااای با این دیدگاهش کلی حال کردم خیییییییییلی عالیه پر از ایده اس....

آخه من به هر چیزی یه عنوان ایده گرافیکی برای پوسترام نگاه میکنم....

فکر کنم از فردا هرکیو مثه یه نمادی از زمان ببینم...یکی ساعت یکی عقربه یمی شاعت شنی....شاید خشنترین آدمو مثه عقربه ببینم چون عقرب یه جورایی میشه گفت نمادش هست....از فردا تو خیابون کلی زمان میبینم...یعنی وجود انسانها باعث وجود زمان میشه؟؟؟؟

چند روزی بودبه زمان  فکر میکردم مخصوصا از اون موقعی که هروقت به ساعت نگاه میکنم دقیقه و ساعت یه عدد رو نشون میده...23.23....19.19....

اعصابم خورد میشه انگار شدم مثه همین قضیه ای که هایدگر مطرح کرد...

نکنه زمان من....اکنون من....تکراری باشه؟؟ نکنه تو تکرار افتادم و خودم خبر ندارم

نه نه....جدیدا سرم خیلی شلوغ تر از قبله....ولی نمیدونم این زمان چی میخواد بگه...

زمان من تغییر کن

اکنون منو تغییر بده....

راستی اگه از شما بپرسم دوس دارید چه زمانی رو نشون بدید چی میگید؟؟؟؟؟

(یه کمک: من عاشق رشته ام هستم ولی واقعا فلسفه رو هم دوست دارم....میخوام فوق لیسانسمو فلسفه هنر بزنم...شماها میدونید کدوم دانشگاه ها تو تهران دارن؟؟؟؟؟؟....سپاسگزار میشم کمک کنید)

 

 


 
comment افکارسیاه()

 
بی هویت؟؟؟؟
راست گفت : ساتیر - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ دی ۱۳۸٩
 

امروز تو اتوبوس بودم یه چیزی یا شایدم یه ایده ای یه چند ماهه ذهنمو به خودش مشغول کرده....

میخواستم ازش به عنوان ایده پوسترم استفاده کنم ولی هنوز که نشده ...حالا....

وقتی سوار اتوبوس میشم البته وایساده...این خطی که قسمت پنچره رو از یه قسمت دیگه جدا میکنه میافته روی صورت آدما...

انگار همین یه خط هویت همه آدما رو ازشون میگیره...البته منظورم هویت ظاهری ئه ...هویتی که ما میتونیم اونا رو از هم تفکیک کنیم نه داخلی و بحثای دیگه....

خیلی این قضیه رو دوس دارم اینکه هیچکس از اون یکی جدا نیست اصلا صورتاشونو نمیبینی...ولی...

ولی میتونی شخصیتشونو حس کنی انگار یه هویت دیگه هم هست ....که درونیه...و این اونا رو از هم جدا میکنه...هرکی یه حسی بهت میده بدون دیدن صورتاشون...یکی حس منفی یکی مثبت یکی هم خنثی....جالب میشد اگه یه مدت همه آدما سر نداشتن...

برای پروژه ام موضوع هویت رو انتخاب کرده بودم البته پوستر...رفتم سراغ بحثای فلسفی اش و یه نکته مهم اینکه من هویت اشیارو مدنظر داشتم...نه انسان...

اون اوایل رو هویت آدما کار کردم ...چشم خیلی به این کمک میکنه که بتونی شخصیت آدمارو از هم جدا کنی...پس اگه یه مدتم چشم نداشتن جالب میشد.

کلا با این قضیه خیلی حال میکنم....وقتی تو اتوبوسم برای خودم آدمارو از هم تفکیک میکنم بدون اینکه سر و صورتشونو ببینم....

شایدم شماهارو دیدم و برای خودم ازتون شخصیتی ساختم..... .


 
comment افکارسیاه()