راست گفت :
ساتیر - ساعت ۱۱:٤۱ ب.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
این زمانه فالش میزند
به تمام این نبودن ها قسم
راست گفت :
ساتیر - ساعت ۱۱:۳٠ ب.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
شبی سرد
به روی لباس های زیر زنی
ماه میوزد
و زمزمه های شبانه ی خانه ها
تا امشب، صبح شود
هزاربار می میرم
راست گفت :
ساتیر - ساعت ۸:۱۳ ب.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳٩٠
امروز مردی دیدم...
شبیه مشروطه....
روزنامه ای به دست...
به تاریخ فردا....
راست گفت :
ساتیر - ساعت ۱٠:۳٤ ق.ظ روز ٢٤ مهر ۱۳٩٠
باید سیفون مغزم را بکشم...
درونش گویا گندیده است...
اگر هم پشیمان شدم...
میروم به داخل فاضلاب...
و به دنبال افکارم میگردم....شاید که دوباره تو را پیدا کنم....
گند نوشت: اگه موشها ........بی خیال.
راست گفت :
ساتیر - ساعت ۱٠:۳٢ ب.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳٩٠
سگ ها کروات زده اند...
گویا به مهمانی ئه مُرداری دعوتند...
و من همچنان در انتظار....
راست گفت :
ساتیر - ساعت ٤:٥٧ ب.ظ روز ۳ مهر ۱۳٩٠
و چیزی در حال خفه شدن است...
انگار که هوایی نباشد...
وچه آرام بوی کافور میدهم...
راست گفت :
ساتیر - ساعت ٤:٥٦ ب.ظ روز ۳ مهر ۱۳٩٠
علامت سوال هایم برعکس است...
مانند یادداشت های بونوئل...
راست گفت :
ساتیر - ساعت ۱٠:٠٤ ب.ظ روز ۱ مهر ۱۳٩٠
میخواهی فریاد بزنی...نعره بزنی...اما سکوت می کنی وآرام گوشه ای مینشینی...
خیره میمانی به سقف...
سقفی که زمین این شبهای لعنتی ئه توست...
وای کاش بلندتر میشد...
آری سکوت میکنی اما ...اما نعره ی چشمانت چه؟ آنرا چه میکنی؟
گوش همه را کر کرده این نکبت چشمانت....
باید بسته نگرشان داری...شاید تا ابد بسته....